الفيض الكاشاني

84

عرفان مثنوى ( فارسى )

در همان ديار هين مرا بگذار اى بگزيده يار * تا رسن‌بازى كنم منصوروار گر شدى اندر نصيحت جبرئيل * مىنخواهد غوث « 1 » در آتش خليل جبرئيلا رو كه من افروخته * بهترم چون عود و عنبر سوخته جبرئيلا گرچه يارى مىكنى * چون برادر پاسدارى مىكنى اى برادر من بر آذر چابكم * من نه آن جانم كه گردم بيش‌وكم جان حيوانى فزايد از علف * آتشى بود و چو هيزم شد تلف باد سوزان است اين آتش بدان * پرتو آتش بود نه عين آن عين آتش در اثير « 2 » آمد يقين * پرتو و سايه ويست اندر زمين لاجرم پرتو نپايد ز اضطراب * سوى معدن بازمىگردد شتاب قامت تو برقرار آمد بساز * سايه‌ات كوته‌دمى گاهى دراز هين دهان بربند فتنه لب گشاد * عكسها واگشت سوى امّهات زانكه در پرتو نيابد كس ثبات * خشك ان اللّه اعلم بالرشاد عاشقان را هر زمانى مردنى است سخت‌تر شد بند من از پند تو * عشق را نشناخت دانشمند تو آن طرف كه عشق مىافزود درد * بو حنيفه و شافعى « 3 » درسى نكرد تو مكن تهديد از كشتن كه من * تشنهء زارم به خون خويشتن عاشقان را هر زمانى مردنى است * مردن عشّاق خود يك نوع نيست

--> ( 1 ) - غوث : يارى . ( 2 ) - كرهء آتش كه بالاى كرهء هواست ، سايلى رقيق و تنگ و بىوزن كه طبق عقيدهء قدما فضاى بالاى هواى كرهء زمين را فراگرفته است . ( 3 ) - ابو حنيفه و شافعى دو فقيه از مذاهب چهارگانهء غير شيعه .